بسم الله الرحمن الرحیم
شکر خدا که با یاری خدا و همت والای همه نشلیهای عزیزی که در ایام محرم امسال در تهران حضور داشتند مراسم عزاداری با شکوه تمام در هیئت برگزار شد و محفلی بسیار روحانی و صمیمی بوجود آمد تا هم در رثای سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) و یاران با وفایش معزون و عزادار باشیم و هم اوقاتی فراهم شود تا اهالی نشل دور هم باشند و از اوضاع و احوال یکدیگر مطلع شوند و اوج این وحدت و یکپارچگی و همدلی در برگزاری مراسم روز عاشورا بود که با همکاری حداکثری نشلیها بسیار با شکوه برگزار شد و مایه مباهات و افتخار همه نشلیها در بین سایر هیئتهای عزاداری در روز عاشورا شد و مجددا در اینجا از طرف خادمین هیئت از همه هم محلیها قدردانی و تشکر میشود و امید است که این نیروی الهام بخش و وحدت آفرین عاشورائی برای همیشه موجب وحدت و یکپارچگی ما باشد و با برخورداری ار آن از تفرقه و چند دستگی بپرهیزیم و یکدست و متحد باشیم.
در پایان شعر نو بسیار زیبائی را که در توصیف حماسه عاشورا سروده شده است و بسیار خواندنی و هیجان انگیز میباشد را جهت استفاده شما عزیزان در ویلاگ قرار میدهم تا مورد استفاده قرار گیرد در صورت خواندن و لذت بردن برای شادی روح شهدای کربلا و همه درگذشتگان نشل خصوصا مادر مرحومم فاتحای نثار نمائید.
عاشورا حماسه مکرر...........
بیابانها تنور گرم و سوزان بود.
و خورشید جهان افروز.
زمین تشنه را چون تیغ میبرید.
سم اسبان جنگی بر بیابان بوسه ها میداد.
لب مردان بتاولها زگرما بارور میشد.
بیابان بود و شن شن بود و صحرا بود.
و مردومرد.
وبر روی قطار اشتران زنها و کودکها.
به همراه سری پر شور.
دلی پر درد.
چنان آیینه در هر خود خورشیدی نمایان بود.
و در قلب سواران راد مردی گرد.
چو خورشیدی به سر دستار سبزی داشت.
زنی چون شیر.
بدل بذر غمی انبوه را می کاشت.
قدمها پیش می آمد.
و زشتی نیز.
سپیدی نور می پا شید.
و تاریکی بعکس اینبار.
هراسش هیچ.
گریزش هیچ.
قدمها پیش میامد.
ودل سستان.
عنان اسب هاشان را رها کرده.
همه پندارشان در گام اسبانشان نمایان بود.
شب آغاز پاکی بود.
ویا بر دین و ایمان خط پایان بود.
قدمها پیش میرفتند.
بسوی مرز تاریکی.
چنان خورشید.
قدمها پیش میرفتند.
وآن هنگام.
که دیو زشت تاریکی دهان بگشود و خورشید جهان بربود.
سواران نیز در دشت پلیدان خیمه ها چیدند.
و آتشها بپا کردند.
کنار آتش آن مردی که دستاری برنگ سبز بر سر داشت.
فرود آمد ز روی اسب.
چنان خورشید کز کوهی بزیر آید.
به روی صخره ای استاد.
چو مهتابی که خود را در ستیغ کوه بنماید.
همه مردان بزیر پای او آرام.
بفریادش که بی آرام بر پا بود.
سرا پا گوش استادند و دل دادند.
طنین هر کلامش چون شهابی در شبی تیره.
شکافنده درون تیرگیها روشنی میریخت.
شما مردان.
شما مردان که پیمانها بمن بستید.
کنون آن عهدها را سست می بینم.
بدان سستی که در بنیاد کاخ ظلم و بیداد است.
کنون هنگام فریاد است.
فرو افتادگان بر نهالی نرم.
یقینشان تاب جهدی نیست.
در این میدان.
برای کودک بد عهد مهدی نیست.
درین تاریکی و ظلمت.
برای تیره قلبان راه نورانیست.
برای شرمگینان روی نا پیداست.
گریزانان زه رستاخیز را امشب.
توان رفتن آسان است.
چه فردا درد مردان را.
دوای مرگ درمان است.
شما جویندگان لذت و مستی.
گریزان از کنار من.
واز این پهن دشت رزم.
جدا گردید.
چه فردا روز پیکار است.
چه فردا آخر کار است.
وفردا هیچ شمشیری نیامش را نمی بیند.
و هرگز دشمنی کافر.
نگاهش پشت مردی را نخواهد دید.
سپرها سینه ها هستند.
چه دلها آشیان کینه ها هستند.
شرابی نیست.
خوابی نیست.
کنار رود می جنگیم و آبی نیست.
بپاس پاکی ایمان.
زنا پاکان کافر داد میگیریم.
تمام دشت را یکبار.
بزیر هیبت فریاد میگیریم.
و پیروزی از آن ماست.
چه با رفتن.
چه با ماندن.
یکی از آن میان فریاد زد.
فرزند پیغمبر.
سخن از جان مگو جان چیز نا چیز است.
برای جنگ فردا تیغمان تیز است.
تو جان هستی.
اگر نابود گردی بی تو جانی نیست.
چه بی تو پیروانت را امانی نیست.
خدا را می خورم سوگند.
که فردا تن مدارم در میان ننگهای زندگی در بند.
و مرد دیگری میگفت:
چه کاری مرد را شاید.
بجز با نام خوش مردن.
تحمل نیست مردانرا که بار ننگها بردن.
گران پیوندها را با تو من تکرار خواهم کرد.
و فردا دشت را با خون خود هموا ر خواهم کرد.
فرو میرفت در خاکستر خود شعله آتش.
سخنگو پای از آن صخره بر روی زمین بگذاشت.
تمام دستها با سردی از هم دور میگشتند.
همه دلها بترس آلوده و در سینه میمردند.
و پیمان بسته ها پیمان خود از یاد می بردند.
از آن انبوه یارانی بجا ماندند با عهدی خدا پرورد.
گران پیوندها بستند با آن مرد.
نگاه سرزنش باری باری بدانها کرد.
ز دورادور.
بدان دنیا پرستان دیده هاشان کور.
در آن دشتی که انبوهی ز سوگند دروغین بود.
صدای گام اسبان لحظه لحظه دورتر می شد.
درون مرد تنها شود بر پا بود.
غرورش لشگری میماند و دشت رزم افکارش.
وزان انبوه لشگر بود هفتاد و دو تن یارش.
چه حالی داشت.
چه حالی دارد آن مردی؟
که با ایمان بیاریها.
نبرد و رزم آ غازد.
و خونش را بپاس راد مردی ارمغان سازد.
سخن از عهد و پیمان نیست.
سخن از ناجوانمردیست.
اسارت را اسیر خسته میداند.
و قدر مرگ را آن مرغک پر بسته میداند.
سخن از زندگانی نیست.
سخن از مرگ مردان است.
کنون چون مرگ درمانست بر این درد.
نبیند رویشان از ترس کس حتی خدا هم زرد.
سخن از سست عهدی نیست.
اگر موجی نیاید از پس موجی.
بساحل نارسیده محو میگردد.
واو موج نخستین بود.
وساحل ساحل دین بود.
کجا مرگ است آن مرگی که پاس زندگی دارد.
کجا نابود میگردد کسی کو در جهان پایندگی دارد.
مگر خورشید میمیرد؟
اگر ابرش بپوشد روی.
امید زندگی دارد.
بروز دیگری آن ابرها نابود میگردد.
و بیش از پیشتر تابندگی دارد.
درون خیمه ها اما.
لبی هرگزبه آبی تر نمی شد جز به اشکی گرم.
سری هرگز نمی افتاد جز بر سینه ماتم.
و چشمی هم نمی آمد بروی هم.
دل هر کودکی زاندوه.
زاندوه گران چون کوه.
میان سینه اش می سوخت.
غم فردای ماتم زا.
نگاه کودکان بر طاق چادرهایشان می دوخت.
لبان تشنه دیگر طاقتی در خود نمی دیدند.
و بانگ العطش از خیمه بر می خاست.
امام آرام
عنان اسب پیچید و کنار چادرش استاد.
شما ای کودکان من!
شما گر تشنه آبید
جهانی تشنه عدل است!
شما گر مست از خوابید
چه بسیارند مظلومان که از بیداد کافرها
شبی هم از شبان در دیدگانشان خواب راحت نیست.
بدین لب تشنگی ها زندگی ها می شود آغاز
و روزی میرسد آخر
که رودی از محبت از صفا .ایمان
بروی دشت بی نام ونشان کافران می گسترد دامان
و خون ما
شرنگ مرگ میریزد به کام هر چه بد نام است
چه مرگ کافران پیروزی انبوه ناکام است
کنون فردا
چنان آیینه ای در چشم من پیداست
بدیگر روز
سیاهی با سپیدی میرود در هم
کسوفی میشود در روز
خسوفی میشود در شب
و تنها مرد از مردان ما فرزند بیمارم
درون چادرش چون هیمه میسوزد ز سوز تب
و در میدان
چه مردان بلند آواز
که تنهایند
به روی خاک می افتند
ولی بر آستان نابکاران سر نمی سایند.
وفردا شد-
چه فردایی
وفردا جنگ بود و جنگ
و فردا نام بود وننگ
یکایک افسران پاسدار دین
فرو افتادگان از زین شدند و خاکشان بلعید
و اکنون هیچ مردی کس نخواهد دید
بجز آنمرد
بجز آنمرد و فرزندش
بجز آنمرد و اندوهش
بجز آنمرد و اسبش زخمدار از تیر
جز آن اسب و سوارش شیر
بیک میدان هزاران جنگ
بیک میدان و چندین کارزار سخت
درون خیمه جنگ یک زن ویک دیو بر پا بود
سلاح دیو تیغ تیز غمها بود
سلاح زن شکیبایی
شکیبایی و دلداری به طفلانی که می دیدند
مرگ راد مردانرا
ودلداری برای چشم پوشیدن ززیورهای دنیایی
شکیبایی شکیبایی
و جنگ دیگری در قلب مردی گرد
که باید زندگانی کرد
ویا چون شیر مردان مرد
برای آخرین بار از کنار خیمه ها بگذشت
یکایک کودکان را تنگ در آغوش خود بفشرد
شما ای خاندان مکن
کنون در چشم من راهی نمایان است
که جز آن راه
نشاید تا براه آوردشان این مردم گمراه
شما هم ارمغانهای نجات مردمان هستید
شما هم نوشداروی حیات این و آن هستید
عنان اسب را پیچید
عنان راهوار خسته را پیچید و میدان دید
تو گویی کوه می بیند
بزیر پای خود انبوه کاهی را
تو گویی شیر می بیند
شغالان سیاهی را
دو چشم پاک می بیند
دریای گناهی را
نهیبی زد به اسب خویش
ودستش را به روی قبضه شمشیر مالش داد
برون آورد تیغ تیز خود را از غلاف تنگ
بسر چرخاند و در قلب سپاه دشمنان ره ساخت
دریغا در میان نیمروزی گرم
رهااز بندهای ننگها جان باخت
زاسب افتاد
نگینی بود و از انگشتری افتاد
ز عرش آسمان ناگاه
تو گویی مشتری افتاد
زگل گل ریخت
ز داودی شقایق بر زمین پاشید
ز گلبرگ لطیف یاس پرچمها بخاک افتاد
گلستان شد زمین آرایشی زیبا ز زیور یافت
زمان از شاخسار عمر
به بیرحمی گل ارزنده ای را چید
سری افتاد
ز دست زرگر عالم
درخشان گوهری افتاد
کنون شام است
شرار شعله ها آغوش گستردند
و دشت خالی از پیکار
برنگ شعله ها خونین و رنگین است
کنون شام است و شامی سخت ننگین است
زنان و کودکان آمده با شوکت و با جاه
پیاده
دست بسته
پا برهنه
در گذار راه
بوقت شام
بسوی شام می رفتند
برای کامرانیهای بد کیشان
همه نا کام می رفتند
کنون شام است
کنون شام غریبان است
نمیسوزد چراغی هیچ
نمی خواند سرودی کس
و در دروازه های شام
نمیگوید به مهمانها درودی کس
ولی فردا
چه فردایی
بعرش آسمان رخشنده تر خورشید می تابد
نگهبانان آزادی
رسالت های خود را یک به یک آغاز می کردند
و آن زن اولین کس بود
و آن زن با شرار و شور
پیام راد مردان را بدان نامردمان می گفت
و با هر جمله ای کو بر زبان میراند
گروهی را بسوی راه حق می خواند
پس از آن روز
چه بسیارند آن زنها
که طفلان آشنا کردند بر صبر و شکیبایی
و ما دیدیم دنیا را به زیبایی
چه بسیارند آن مردان
که ننگ زندگانی را
بپاس نام بخشیدند
و فرزندان آینده
ثمرها از درخت زندگی چیدند
این شعر از شاعر معاصر (فرا) و مجموعه اشک شفق می باشد والسلام