خاطرات بزرگان نشل

بنام یزدان پاک

خاطره ای از مشهدی اباذر رستم نژاد

مرحوم مشهدی اباذر رستم نژاد نشلی معروف به ملداش فرزند بزرگ مرحوم رستم رستم نژاد نشلی بود و همسر ایشان مرحومه مشهدی نرگس رحمانی معروف به ملا باجی بود این دو نفر یکی از زوجهایی بودند که در نشل به آموزش قرآن به سیستم عم جزء قدیم مشغول بودند و بسیاری از افرادی که الان در عین بی سوادی از نعمت خواندن قرآن برخوردارند در ملا خونه این زوج قرآن خواندن را فرا گرفتند . این زوج علاوه بر تدریس قرآن معمولا در برگزاری مراسمها و مناسبتهای دینی و مذهبی پیشقدم بودند و تهیه بسیاری از ملزومات اینگونه مراسم به عهده آنها بود از جمله در برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورا تهیه و آماده کردن امکاناتی مانند زولجنا و علم و کتل و گهواره علی اصغر و عروسک علی اصغر و غیره به عهده آنها بود از قضا در یکی از سالها در صبح روز عاشورا فراموش کردند و عروسک علی اصغر را آماده نکردند و یکی از محلیها به ملداش گفت چرا علی اصغر درست نکردید زودتر برید خونه و یک علی اصغر درست کنید و ملداش از آنجا که مرد شوخ طبعی بود گفت حالا که خیلی دیره و نمیشه کاری کرد اگه علی اصغر می خواستید باید نه ماه پیش به من میگفتید تا با ملا باجی برای شما علی اصغر درست کنیم. لفظ محلی این جواب اینه ( اسا وه چچی اصغر بونه نه ماه پیش وسه بوین اما شمسه اصغر درس هکنیم).

خاطرات بزرگان نشل

بنام خدای خالق کلام

دوستان و عزیزان سلام

قصد دارم در این پست از همه دوستان و عزیزان نشلی خواهش کنم اگر مایل باشند هرکدام که خاطره ای شنیدنی و جالب از بزرگان و گذشتگان نشلی اعم از مرد و زن دارند در قسمت نظرات و یا از طریق ایمیل بیان کنند تا در وبلاگ گذاشته شود و همگان از آن استفاده کنند و لذت ببرند . در ضمن بسیاری از این خاطرات گذشتگان و بزرگان ما خود حاوی انتقال بسیاری از تجربیات و دانسته های قدیمیها می باشد که هم شنیدنی و جالب و فرح بخش است و هم آموزنده و کار گشا.

 

دوست خوبم آقای محمد حسین آقاجانپور نشلی اگر مدتیست که در رابطه با موضوع مورد نظر پست جدید ننوشتم علتش  نرسیدن مطلب از طرف محلیها بود چون هدف اصلیم از این پست درج خاطرات و مطالب سایر محلیها بود برای دعوت بیشتر محلیها به مراجعه به اینترنت و آشنا شدن با فضای مجازی آن و حال که شما لطف کردید و اولین خاطره یا مطلب را ارسال کردید با کمال میل آن را درج میکنم.

خاطره ای از میرزا بابا نصرالله زاده

آقای محمد حسین آقاجانپور میگه:

  در زمانهای گذشته نه چندان دور یعنی حدود چهل سال پیش براي گرفتن شناسنامه بجه ها و نوزادان معمولاً والدين از نشل به ‌‌آمل مي آمدند و براي تسريع در كار و عدم برخورد با سيستم دست و پاگير ثبت احوال مستقيم به مرحوم ميرزا بابا نصراله زاده متوسل مي شدند و به سبب آشنايي آن مرحوم با سيستم ثبت احوال (مرحوم نصراله زاده كارمند بازنشسته ثبت احوال بودند) موفق به گرفتن شناسنامه ميشدند و الحق و الانصاف در آن زمان مرحوم ميرزا بابا نصراله زاده مهره اي كارگشا و ارزشمندي براي نشل و اهالي نشل در ادارات بودند . خدايش بيامرزد

راستی جناب آقای آقاجانپور شما که به تاخیر در درج مطلب در وبلاگ به بنده بدرستی ایراد گرفتید و کاملا هم بنده میپذیرم خوب است یه تکونی هم به خودتان بدهید و اینقدر بینندگان وبلاگ خودتان را از دیدن و خواندن پست و مطلب محروم نکنید . بدرود

خاطره ای از مشهدی سلمان محمد نژاد نشلی

آقای غضنفر رستم نژاد میگه

در سالهای ابتدائی دهه پنجاه زمانی که ایشان نوجوانی بود به همراه دوستان هم سن و سال و همبازی خودشان معمولا شیطنتهای خاص آن دوره از آنها سر میزد و یکی از شیطنتهای معمول و متداول بین جوانان و نو جوانان زمانی که در دشت بودند برداشتن سیب زمینی از زمین مردم و آب پز کردن و خوردن آن بود و اصلاحا به این کار سیب زمینی دزدی میگفتن و به سیب زمینی آب پز سیب زمینی پته میگفتند و از آنجا که در آن زمان کاشت سیب زمینی خیلی در بین کشاورزان مرسوم نبود و تعداد معدودی از کشاورزان کشت سیب زمینی میکردند و یکی از این افراد مرحوم مشهدی سلمان محمد نژاد نشلی بود و آقا غضنفر به همراه چند تن از دوستان همدوره خودش به دشت رفتند و از زمین مرحوم مشهدی سلمان سیب زمینی کندند و با استفاده از کتری سیاهی که در اتاقک سرزمین آنمرحوم موجود بود آن را پختند و خوردند و به منزل برگشتند و همگی در منزل مرحوم مشهدی اباذر رستم نژاد نشسته بودند که مرحوم مشهدی سلمان پس از اینکه به دشت رفت و از موضوع مطلع شد حدس زد که این کار کار این گروه از بچه ها باشد از این رو مستقیم به منزل مشهدی اباذر آمد و همه بچه ها را در آنجا دید و رو به یکی از بچه ها کرد و گفت فلانی دشت رفتین جواب شنید بله در ادامه گفت سیب زمینی پته هم خوردین جواب شنید بله و گفت خوب تمام شد خدا حافظ و رفت البته لفظ محلی این مکالمه به این شکل بود( دشت بوردنی - سیب زمنی پته هم بخردنی - خا تمام بیه - خداحافظ) با این عمل وقتی خیال آنمرحوم راحت شد و مقصرین را پیدا کرد دیگر زیاد سخت نگرفت و شاید به بهترین نحوی به آن جوانها فهماند که کارشان غلط بود چون این عمل در حال حاضر تبدیل به یک ضرب المثل در بین محلیها شد و همیشه با یادآوری این مطلب از آنمرحوم به نیکی یاد میکنند.     خدایش بیامرزد

بدرود تا خاطره ای دیگر